دست نوشته های قلابی

خود کم بینی یا شایع ترین بیماری زنانه

گزارش یک ماجرای تکراری:

یک ماه پیش با مرد خداحافظی کرده. در صلح.

مرد متاهل است و در حال طلاق،600 سکه بدهکار است و بیکار. سابقه اعتیاد دارد و مصرف دوباره بعد از یک سال. در اتاقی در خانه پدرش ساکن است و همه هزینه هایش به عهده مادر بیمارش است. دانشجوی انصرافی و 33 ساله است.

دختر 26 ساله است. کارمند یک شرکت معتبر با یک شغل معمولی است. تحصیلکرده و دارای چند لیسانس است، به 5 زبان صحبت می کند، هنرمند است و برای به دست آوردن همه این ها سختی زیاد کشیده.

این دو نفر هیچ ربطی به هم ندارند. تنها رابطه شان تجربه حضور در یک سفر گروهی به همراه یک گروه از کسانی است که در کلاس های یک مرکز مشاوره شرکت می کنند.

دختر بعد از یک ماه که روی پیشنهاد فکر می کند، پاسخ منفی می دهد. حالا یک ماه از روزی که نه گفته می گذرد و هنوز هم مرد تلفن می کند، پیام می فرستد، دختر هیچ کدام را پاسخ نمی دهد. اما مرد کماکان در توهم این که " دختر تا ابد منتظر اوست" باقی مانده است!

 

گاهی از خودم می پرسم که کجای وجود این دختر خالی است که خودش را چنین حیف می کند برای همچین کسی...

همیشه دخترها نیستند. همیشه موضوع رابطه عاطف نیست. ولی این خودکم بینی همچنان همین است. نمی دانم بچه ها از کی مبتلا می شوند، علائم بالینی اش چیست و مهم تر از آن، راه درمانش چیست...تنها چیزی که می دانم این است: این مهلک ترین و در عین حال مزمن ترین بیماری ای است که یک زن ممکن است به آن مبتلا شود چرا که سایر بیماری ها جسم را می کشند اما این یکی روح وجسم را با هم از هستی ساقط می کند.

برای درمانش شاید باید هر چند وقت یک بار به خودت یادآوری کنی که " با ارزشی و لیاقت بهترین ها را داری". شاید کم باشد اما از هیچ کار نکردن بهتر است.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ - نيكو

تعمیر حال خوب

مدت هاست اینجا ننوشته ام. نه این که کار تازه ای باشد، نه. اتفاقا حال کهنه ای بود که باز داشتمش.

گاهی اوقات از خودت می پرسی. ایراد کار کجاست...گرسنه ای خرید بد می کنی، حتی وقتی جنس (!) خوب هست. یا کلا یک نوع مازوخیست نهفته داری. که وادارت می کند به راه هایی بروی که جز خار و خس نیست. آدم هایی ببینی که فقط مثل خوره روحت را آرام آرام یا تند تند می خورند.تازه این مال وقتی است که بفهمی جای اشتباه آمده ای! بیشتر اوقات نمی فهمی، تا زمانی که یک کشیده آب نکشیده می خورد زیر گوشت و تو منگ از شدت ضربه، یک دو-سه دوری دور خودت می چرخی تا تازه بفهمی که چک خورده ای...بعد می پرسی از کی... و تازه اون لامپ لعنتی روشن می شه که "برای چی؟" 

ضربه خیلی مهم نیست. حتی ضربه زننده هم اهمیت چندانی ندارد. مهم شاید بلند شدن باشد یا بهتر بگویم توان توی آینه به چشمان خود نگریستن...و تصمیم برای تکرار نکردن بازی قبل. البته اگر تصمیم تصمیم باشد و واقعا به آن عمل شود.

مدتی طول می کشد تا دوباره به وزن و حجم طبیعی برگردی و در ظاهر نرمال شوی. و زمانی بیشتر برای این که این راه را در درون بروی. مرمت زمان می برد. اما شدنی است...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ - نيكو

صدای سکوت

خیلی اوقات گفته ام که خوب است آدم ها را از بالا به پایین نگاه کرد. اما وقت هایی هم هست که باید استثنا قائل شد. گاهی باید دید چیزهایی را که نه تنها دل را می سوزانند که زبان را هم.

بعضی حرف ها را در این فرهنگ ما نباید گفت، نمی دانم چرا اما نباید ها زیادند ؛ به خصوص اگر زن باشی.  شخصا معتقدم که حرف حق را باید گفت هر چند تلخ باشد و ناخوشایند.

دیروز روز جهانی مبارزه با ختنه کردن دختران بود، سنت ظالمانه ای که هر روز گریبان ۶ هزار دختر خردسال را می گیرد. سنتی که زن را برای همیشه از خیلی لذت ها محروم می کند. منظورم تنها لذت ج. ن . س . ی  نیست، لذت یک دستشویی رفتن بدون درد، دویدن با فراغ بال و ... مهم تر از همه انسان بودن بدون توجه به جنسیت و با حفظ سلامت و کیان جسم است. سنت های زیادی داریم که زن را از انسانیت ساقط و تبدیل به کالا می کند، سنت ب.ک.ا.ر.ت ، تمکین، تکفل و کنترل جسم قبل و بعد از ازدواج ... سنت های نانوشته. اما بعضی کارها هست که زنانگی را از ریشه در می آورد. زن فاقد زنانگی، خالی است. از احساس از عشق، از همه آنچه خداوند در وجودش به امانت گذاشته. صحبت تنها از بریدن حساس ترین منطقه عصبی بدن یک کودک خردسال نیست، صحبت از طرز فکر ایستاده در پشت این عمل است. تفکری که زن را کالای یک بار مصرف دانسته و بعد از باز شدن مهر  و مومش(!)، فاقد ارزش تلقی اش می کند. تفکری که لذت ص.ک.ص را از زن گرفته و او را  به وسیله ا.ر.ض.ا برای شوهرش تبدیل می کند، اگر چه وقتی لذتی نیست ، رضایتی هم نخواهد بود، برای هیچ کدام از طرفین.

هر چند جامعه مرد سالار است ( در سطح جهانی) و هر چند این سنت وحشیانه به اسم مذهب انجام می شود، و مردان صاحب قدرت و نفوذ سیاسی یا مذهبی کاری برای جلوگیری آن نمی کنند، اما گله ام بیشتر از زنان است تا مردان. دختری که ختنه می شود را مادرش نزد زنی دیگر می برد تا مثله اش کنند، و در این مراسم سلاخی تنها زنان حاضرند. گله ام از جهالت حاکم ات بر توده های زنان سنتی در مناطق محروم است . که اینچنین خط های عمیق بر روح و روان دختر بچه هایشان می کشند.

گله ام از روی برگرداندن انهایی است که باید ببینند این ظلم را و بشنوند صدای خفه شده در گلوی این کودکان را. بی توجهی هم زن و مرد ندارد.

و امروز در قرن بیست و یکم، وقاحت به جایی رسیده که عکس های این مراسم سلاخی را هم در اینترنی آپ لود می کنند!

کاش می شد آگاهی را هم مثل قطره فلج در دهان همه ریخت...

پ.ن: برای س. : وقتی از راهی می روی که علف های بلند نکوبیده دارد..... منتظر دیدن کسی نباش.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ - نيكو

راه حل

خیلی وقت است که دیگر اینجا نمی نویسم. پس می شود به راحتی گفت که وبلاگ نویس نیستم. چون هیچ کدام از وبلاگ نویسانی که می شناسم وبلاگشان را این جور بی صاحب یکدفعه ول نمی کنند بروند.

برای نوشتن همواره چیزی بیش از یک محرک عاطفی لازم است. نوشتن همان به صدای بلند فکر کردن است. وقتی می نویسی افکارت را به شراکت می گذاری. اما در ننوشتن و نگفتن های طولانی هم حرف هایی هست .

مادرم فکر می کند چیزی را از او پنهان کرده ام. غافل از این که همه چیز از چشمش دور  مانده. برای او ندیدن و برای من نگفتن تبدیل به هنجار شده است. تنها گاه گاهی وزن سنگین این نگفته ها را احساس می کند. سوال های اشتباه می پرسد و نتیجه گیری های اشتباه تر می کند. برای او کاری نمی تونم بکنم. برای خودم اما می توانم سکوت کنم. سکوت کنم و سکوت.  

و تازه دارم می بینم که همه کارم همین است. در محل کار ، درس، خانه و... همه جا به اشتباه سکوت می کنم . مشکلات با سکوت حل نمی شوند. با رها کردن و نادیده گرفتن و کوچک انگاشتن هم معالجه نمی شوند. با به فکر راه حل بود. باید فکر کرد و بیشتر از آن عمل.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ - نيكو

تقویم

دیروز، روز خاصی بود.  یک نفر مرد، انسانی فهیم ، کسی که فهمیده بود می توان از سفیدی کور شد. امروز اما،  سال روز مرگ کسی است که سال ها قبل می گفت « انسان بودن و ماندن دشوار است» و ... فردا یک سال می گذرد از مردن همه کسانی که در خیابان های شهر خونشان بر زمین ریخت، مردم عادی، غیر نظامی، زن، مرد، نوجوان، جوان.

مردن هم ادامه زندگی است . تنها چیزی که در این میان برایم غیر قابل فهم است همان است که سال ها قبل فریدون مشیری پرسیده است « اگر جان را خدا داده ست  /چرا باید تو بستانی؟».

با خودم عهد کرده بودم که مثل اهالی برره وجدان را به مرخصی بفرستم و اینجا دیگر درباره وقایع این چنینی ننویسم. اما ظاهرا این وجدان ما از آن کارمندان وظیفه شناس است و حتی مرخصی تشویقی هم نمی خواهد برود.

پ.ن: برای فاطمه: من همان سنگم که همه خیز آب ها از آن گذشته اند. 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ - نيكو

روز عادی

امروز یک روز عادی بود بین بقیه روزهای عادی سال، روز گرم، روز شلوغ، روز پرکار. امروز بعد از ظهر مثل خیلی روزهای دیگر وقتی ته لیوان چای را در سینک دستشوی خالی می کردم اتفاق عجیبی افتاد، احساس کردم چیزی از سینه ام  افتاد  در سینک. با تعجب نگاه کردم تا ببینم چه بود.  آنچه افتاده بود ، قلبم بود که انگار از جا کنده شده بود و بی صدا افتاده بود. نگاهش کردم برای چند لحظه و ... بعد شیر اب را باز کردم تا آب آن را با خودش ببرد ؛ که برد. و بعد خوب سینک را شستم تا هیچ کس نفهمد که چه چیزی در آن افتاده بود.

حالا قلب ندارم و دیگر احساس نمی کنم چیزی در قفسه سینه ام سنگینی می کند.

گاهی به این فکر می افتم که از بس او را نادیده گرفتم تصمیم گرفت تا اسباب کشی کند! اما خب این " من جدید" منطقی را دوست تر دارم. و همان طور که این روزها مد شده " زندگی بدون قلب"، شاید این تنها کاری باشد که مد روز است و انجامش می دهم.

پ.ن: شنیدم که جناب سلحشور هم دزد از آب درآمد! خوش به حال صدا و سیما و مردمی که همه " یوسف پیامبر" می دیدند. رسم عجیبی است که در اینجا همه دزدان جایزه می گیرند و تقدیر می شوند.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ - نيكو

روز زن

روز زن مبارک

می گویند علت این که ماهی ها هزار تخم می گذارند و هیچ کس نمی فهمد، ولی مرغ که یک تخم می گذارد همه می فهمند، تنها در این است که مرغ دائما قدقد کرده حرفش را می زند! به همین دلیل است که اینجا و در این صفحه می نویسم روز زن مبارک، تا به یاد بیاورم و بیاورند همه گذشت ها، محبت ها و فشارهایی را که یک زن در هر مرحله از عمرش ( دختر-همسر-مادر) تحمل می کند. باشد که بیش از این ها قدر خود بدانیم تا شاید بقیه هم بدانند.

پس روز زن بر همه زنان و  روان زنانه مردان این سرزمین مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ - نيكو

 


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

پ.ن : هر وقت این شعر را می خوانم از خودم می پرسم فروغ واقعا چه دیده بود که تصمیم گرفت برای همیشه چشمش را روی او ببندد. و نا خودآگاه یاد خیلی چیزها و خیلی آدم ها می افتم که ....و برخلاف فروغ این یادآوری ها  آزارم نمی دهد ، اما یادآوری آنها که رهایشان کردی و رهایت کردند ( و یا از بد شانسی هنوز زیر زیرکی دور و برت می پلکند) کلا کار عبثی است گویی تنها ذهن را لذت می دهد از قرقره کردن رنج.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ - نيكو

وقتی نقابت را بر می دارم

همیشه می شود آدم ها را شناخت، حتی در پس نقاب هایشان. بعضی ها را از چهره می شناسی و برخی را از صدا. گاه تکه کلام را می شناسی و گاه لحن صحبت را. این لحن را آدم ها می توانند پنهان کنند اما وقتی عصبانی می شوند و کینه جویی می کنند ، آن وقت حجاب ها برداشته می شود، از پشت نقابشان بی هوا بیرون می پرند و چون همیشه خود را "خیلی" باهوش تر از بقیه  " تصور " می کنند، هویتشان معلوم می شود.

می شود تظاهر کرد که دیگری هستی، با نوشتن( یا گفتن) یک نام دیگر، اما در نهایت پشت این نام تویی و نوشتن یک نام دیگر چیزی را عوض نمی کند. شاید پشت این تغییر نام، میل به آزار دادن نهفته است ، شاید هم ترس. مطمئن نیستم. اما می دانم آدم ها وقتی ماسک به چهره می گذارند و به جایی می روند که نباید آنجا باشند. پس شاید بهتر باشد که نقاب از چهره بر داریم و به آنجا که مهمان نا خوانده اش هستیم، نرویم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ - نيكو

فمنیست یعنی..

تازه فهمیده ام که می شود مهندس بود اما کینه توز و کنه، می توان مذهبی بود و دزد ناموس، می شود روشنفکر بود و در برخورد با زنی زیبا چشم از پستان هایش بر نداشت.می توان ماسک روشنفکری زد و همسر را زد، زندانی کرد یا به سادگی در خیابان متلکی نثار زن عابر کرد تنها با این توجیه که چون رنگ مانتویش قرمز بود، پس حتما می خاریده! می توان روشنفکر و وبلاگ نویس بود و از زن بودن تنها به قسمت پایین تنه پرداخت.....

 آره ، تازه دارم می بینم ، می توان خیلی چیزها بود. می توان تا ابد سوهان روح دوست دختر(پسر) سابق شد. خیلی کارها می توان کرد.

خیلی کارها می توان کرد، خیلی کس ها می توان بود. می توان دختری "پتیاره" بود که پسر متلک گو را به جوی آب هل می دهد، می توان "خانم نجیبی" بود که متلک زننده مرد را نشنیده می گیرد، می توان " زن زندگی " بود و با کتک و تحقیر ساخت ، می توان پستان ها را زیر یک مقنعه یا بعضا چادر پنهان کرد( هر چند در این مورد تفاوتی نمی کند چون نگاه همچنان خیره خواهد ماند)  ، اما در نهایت، آزار ، آزار است. حتی اگر ما جای زخم را پنهان کنیم، حتی اگر خودمان را قایم کنیم. فرقی نمی کند.

من " زن زندگی" و " خانم نجیب" را دوست ندارم، من همان دخترک "پتیاره" را دوست دارم که متلک گو را در جوی آب می اندازد. من فمنیستم و به آن می بالم.

فمنیستم اما نه به این معنا که "همه مردان بدند" نه به این معنا که " چون من زنم بهترم" نه! من فمنیستم به این معنا که همان قدر سهم دارم از این کشور و این دنیا و زندگی که یک مرد سهم دارد. به این معنا که همان قدر مستحق احترامم که یک مذکر.  و عمیقا به این معتقدم که داشتن یا نداشتن آلت تناسلی مردانه دلیل بر برتری نیست.

همین!

پ.ن: با شما هستم که نه اسم داری و نه رسم،بله با خود شما! دیگر احتیاجی نیست زحمت بکشی، یک نرم افزار نصب کرده ام که کار شما را انجام می دهد!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ - نيكو